پارسا پارسا ، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

خاطره نامه پارسا انیشتین

ختنه

از وقتی که گلم بدنیا اومد می خواستیم که خیلی زود ختنه اش کنیم ولی چند تا پزشک نظرشون این بود که دو سه ماه صبر کنیم.نهایتا 91/6/12 موفق شدیم ببریمش ولی متاسفانه مطب شلوغ بود و خیلی دیر نوبت به پارسا رسید به همین خاطر پارسایی حسابی کسل و خسته شد، موقع تزریق آمپولهای بیحسی،خیلی دردش اومد و دیگه تا آخر عمل یه ریز گریه میکردو تو چشام نگاه می کرد.این روز هم یه روز خیلی زیبا و هم یه روز دردناک بود.انشالله که خداوند به همه پدر و مادرا سعه صدر بده تا با موفقیت از پس رنجها بر بیان.  
14 مهر 1391

اولین مسافرت.....

تصمیم گرفتیم که دو سه روزی رو به یاسوج سفر کنیم و یه هوایی عوض کنیم اما بخاطر مشکلی که واسه ماشین پیش  اومد مسیر رو تغییر دادیم و قرار شد بریم یه جای نزدیکتر.توی راه به یه جای پر از درخت که یه رودخونه هم کنارش بود رسیدیم و همونجا دو سه ساعتی استراحت کردیم و تو هم از خوشحالی یه عالمه سر و صدا کردی و با درختها و آسمون حرف زدی! بعد از ناهار بابا بهروز رفت و از اهالی اون محل سراغ یه استراحتگاه واسه شبو گرفت که آدرس تنگ غوردان رو دادن،بعد از یه مسیر خاکی و طولانی رسیدیم به تنگ که همگی از صفای اونجا لذت بردیم.چادرها رو برپا کردیم و کمی گشت زدیم هوا تاریک شد چون اونجا برق نبود، بابا باتری ماشین رو باز کرد و یه لامپ روشن کرد اما این نور فقط ا...
7 مهر 1391

تبریک تولد از طرف همکاران مامان

عزیز دلم دیروز همکارای مامان بمناسبت تولدت اومدن خونه مامان الهه.ما از ساعت ٩ منتظرشون بودیم ولی برنامه کاریشون تغییر کرده بود و ساعت١١ اومدن.تو هم که از ساعت ٦.٥ بیدار شده بودی،خسته شدی و همینطور که بازی میکردی خوابت برد و تا صدای زنگ رو شنیدی بیدار شدی! اول که خانمها رو دیدی یه کم غریبی کردی اما بعد خوش اخلاق شدی. همکارا زحمت کشیده بودن و دو تا هدیه واست آوردن: یه تاب موزیکال و یه فانی توی، که ایشالا جبران کنیم.   ...
6 مهر 1391

شیطنتهای گل پسر

اینهمه خوراکی خوشمزه، وقتی گل پسر می بینه که مامان بزرگ می خواد چیپس سیب زمینی درست کنه، بهانه سیب زمینی می گیره!!!! پارسا عسل که مثل یه خان ژست گرفته!! پارسا جون ،وقتی که توی infant car seat خوابیده و با مامان می خواد بره بیرون.     ...
5 مهر 1391

گوارای وجودت عزیزم!!

خیلی وقته که وقتی خوراکیها رو می بینی مدام واسه خوردن تلاش می کنی،اما حالا که داری به ششمین ماه زندگیت نزدیک میشی و کم کم اون معده کوچولوت داره قوی میشه می تونی خوراکیهای خوشمزه ی  دیگه رو هم بخوری! عصر روز جمعه که من و بابا جون حسابی سرمون شلوغ بود مامان الهه و دایی جون اومدن و کلی خوراکیهای خوشمزه با خودشون آوردن که یه قسمتیش هم سهم پسر گلم بود:آرد برنج که مامان الهه خودش آسیاب کرده بود و بادام و شیر و شکر که حریره بادام درست کنه و نوش جان کنی!! وقتی که آماده شد و یه ذرشو خوردی دیگه آروم ننشستی و مشتاقانه می خواستی که بخوری و دست و صورتو لباساتم پر از حریره کردی. ...
2 مهر 1391
1